سیب های سرخ

لي خمسة أطفي بها حر الجحيم الحاطمه

هم مصطفي و المرتضي و ابناهما و الفاطمه

 

 قبلا نوشت: خيلي دلم گرفته خدايا...! فقط همين...


 

 حتي اگر روزي هواي عشق پس باشد

باران نبايد سهم مشتي خار و خس باشد

 

 پرواز وقتي قسمت بال كبوتر نيست

فرقي ندارد آسمان باشد...قفس باشد...

 

همسايه بسيار است اما در مسير كوچ

 بايد كسي همراه باشد هم نفس باشد

 

 وقتي كسي كه دوستش دارم كنارم نيست

 اصلا نميخواهم كنارم هيچ كس باشد...

 

 لبخند او شيرين و اخمش ترش...اين يعني

بايد كه طعم شعرهايش هم ملس باشد...

 

 روي نخستين پله ي تقدير جا ماندم

شايد براي من همين ديدار بس باشد...

 

 

نيمه شب يكي از شبهاي خدا...

 


بعدا نوشت:

 

 1. سلام... هنوز امتحانام تموم نشدن...ولي دلتنگي نذاشت ننويسم...دلم براي همتون تنگ شده بود...به شرط توفيق و حيات تابستون همينجام...

 

 2. سخت است حرف از دوستت دارم زدن اما

 بد جور آسان ميشود باران كه ميبارد...

 

 تقوا يعني تو هواي باروني بهش نگي دوستت دارم...!

 

 3. التماس دعاي عمييييييق...

 

4. خيلي دلم گرفته خدايا ...! فقط همين... (اين مصرع رو اگر نگفته بودم خيلي حرف تو دلم نگفته ميموند...!)

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 1:5 توسط بشری صاحبی|

هوالمحبوب

السلام علي الحسين(عليه السلام)

و علي علي بن الحسين( عليه السلام)

و علي اولاد الحسين( عليهم السلام)

 وعلي اصحاب الحسين(عليهم السلام)



آرزو دارم كه روزي شاعر درباريت باشم....






وقتي نميشود كه شبيه خدا سرود

بايد سكوت كرد، تو را بي صدا سرود


لعنت به شعر و قافيه و وزن و هرچه هست...

وقتي نميشود كه دو چشم تو را سرود


تو ناگهان سرزده از مشرق غمي

اي كاش ميشد آه تو را بي هوا سرود...


از داغ تو گرفته دل آسمان...ببين

باران ترانه ايست كه با ابرها سرود


در يك كلام عشق تو چه شاعرانه است

بي عشق تو نميشود از هيچ جا سرود


شاعر نشد هرآن كه غمت را به دل نداشت

پس شاعر آن كسي ست كه از كربلا سرود...






1.شاعر شدم كه زائر كرب و بلا شوم
شاعر شدن فقط و فقط يك بهانه است...


2،.آقاي كريم من!

و اهل بيت همه نور واحد اند و يقين
كه بوده صلح شما دشت كربلاي شما...

3. خيلي التماس دعا....
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1392ساعت 21:15 توسط بشری صاحبی|

هوالمحبوب

وعادتكم الاحسان و سجيتكم الكرم....



آن روز زير بارش باران بي امان

وقتي نگاهمان به هم افتاد ناگهان


يك دل نه صد دل عاشق چشمان من شدي

صد دل نه...يك دل عاشق چشمان من بمان


با تو حديث حاضر غايب شنيدني ست

وقتي كه فكر ماهي وبين زمينيان...


در پشت ميله هاي قفس فكر ميكنم

عشق است نردبان رسيدن به آسمان...


گفتم كه نيستي دل من شور ميزند...

گفتي كه پاي هيچ كسي نيست در ميان...


دلگير بودي از غم تنهايي و فراق

دلتنگ بودم از سر شب تا دم اذان


وقتي دلت گرفت برايم غزل بگو

وقتي دلم گرفت برايم غزل بخوان...


1. اين ترم مشغله هاي درسي و غير درسي زيادي دارم كه باعث ميشن خيلي به وبلاگ نرسم...و همين تنها دليل دير به روز كردن وبلاگ بود...كه از دوستان مهربان وبلاگي عذرخواهم...

2.عيد سعيد قربان مبارك...

3.بوي محرمش تمام فضا را فرا گرفته است...دعا فراموشتان  نشود. در اين روز و شبها....
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 19:32 توسط بشری صاحبی|

هوالمحبوب
الحمد لله الذي جعلنا من المتمسكين بولاية علي بن ابي طالب(عليه السلام)




به مناسبت ميلاد باسعادت بانوي خوبي ها


خورشيد قم...مهتاب ايران...والضحي هستي

تو خواهر سلطان علي موسي الرضا (عليه السلام)هستي



اي دختر  آرامش والكاظمين الغيظ

تو دختر قرآني و بنت الهدي هستي



تو دومين شأن نزول سوره ي كوثر

تفسير  تطهيري و معناي حيا هستي



بانوي آب و آينه امشب نگاهي كن

تو چشم اميد تمام قلب ها هستي



گرچه برات كربلا در دست سلطان است

اما تو پرچم دار اذن كربلا هستي


بعدا نوشت:
روز دختر مبارك...




. . . : : :كيمياي عشق: : : . . . حرف دلي است به زلالي باران و به استواري كوه...

سومين لينك سيب هاي سرخ

بخوانيدش...


نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت 12:54 توسط بشری صاحبی|

قبلا نوشت:

سلام دوستان...!!!

قبل از هرچيز عيد شيرين و خوشمزه و سعيد فطر رو به همتون تبريک عرض ميکنم و

 مفتخرم به دوستى با شمايى که نهايت بندگى رو  تو اين يک ماه به رخ دنيا کشيدين و عاشقى تون رو اثبات کردين....


دوتا نکته بگم و بعد بريم سراغ غزل...

1.راستش چند وقتى بود که داشتم فراموش ميکردم که قبل از اين که شاعر باشم...مجنونم...!!!!

داشتم فراموش ميکردم...ولى خدارو شکر نذاشتن چرا که از اول خودشون بزرگمون کردن با عشقشون... و براى عشقشون...

و خدا رو شکر الان دوباره هر روز صبح به خودم ياد اورى ميکنم که ؛

انامجنون الحسين(ع)...

و يقينا اين بزرگترين افتخار زندگيمه....

حال و هواى نوشته ها و سروده هاى خيلياتون کمکم کرد که فراموشى نگيرم...

ممنونم...

2.وقتى دوستايى به خوبى شما دارم ديگه غمى نخواهم داشت چرا که حتما منو دعا ميکنيد در تمام لحظات دوست داشتى سلوکتون....

بازم ممنونم...


واين هم غزل:


بغضى که بسته راه گلوي مرا ببين...

اشکم نشسته در پس اين بغض در کمين...


انگار بى تو بى برکت ميشود زمان...

انگار بى تو بى حرکت ميشود زمين...


يک عمر پاى آمدنت کاشتى مرا

يک بار هم بيا و برايم گلى بچين...


بيکار ميشود دل من در نبود تو

بى عشق و زنده بودن من نيست دل نشين...


من غصه ميخورم که چرا نيستى...چرا...

من غصه ميخورم که چرا نيستى...همين...


بعدا نوشت:1.(خاص) گفته بودم خيلى وقتها دلم ميگيرد...

دلتنگ ميشوم براى خيلى  چيز ها و خيلى کس ها...

ديشب دوباره دلم تنگ شد اما شعر نگفتم...

چرايش را از تو ميپرسم...!؟

نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1392ساعت 13:26 توسط بشری صاحبی|

آيينه ام...نشسته به روى دلم غبار...

بشکن مرا که سنگ زياد است در گذار...


جام شراب و ساقى و ساغر فراهم است...

اما ميان اين همه...من مانده ام خمار...


عمرى به زير بار امانت ...دلم...شکست...

تا جايگاه بندگى ام باشد استوار...


وقتى که بى تو ميگذرد لحظه هاى من...

فرقى نميکند غم و شادى روزگار...


آن وقت شاعرم ...که...دلم بى قرار توست...

جاى خداست هر دل بى تاب بى قرار...


شب اول رمضان المبارک...

همين امسال...

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 18:50 توسط بشری صاحبی|

فواره ام که ميروم اما نميرسم...
با اين که سر فرازم و با اين که سر به زير...

"رفتن رسيدن است" و اين جز دروغ نيست
جز يک دروغ مصلحت آميز دل پذير

شايد هميشه بارش باران بهانه ايست
تا رد پات ....پاک شود از دل مسير

از ما گذشت دوره ى عاشق شدن ولى
از تو دلم نميگذرد عشق بى نظير....

دلگير ميشوى که دلم  تنگ ميشود...
دلتنگى عجيب مرا تو به دل نگير...
text-align: right;
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 8:52 توسط بشری صاحبی|

مجنون من چشمان لیلی وار رنگی دوست میدارد

ترکیبی از مینیاتور و نقش فرنگی دوست میدارد


از نسل فرهاد است اما من نمیدانم برای چه

شیرین های تلخ با دل های سنگی دوست میدارد


هرچند یک دسته که نه جوباری از پونه کنارش هست...

اما نمیدانم چرا او مار زنگی دوست میدارد...


چشمان آهویی که یک دنیا محبت بود را گریاند

تنها به ابن خاطر که تنپوش پلنگی دوست میدارد


ای کاش در یابد حقیقت را که رنگ عشق یک رنگی است

آنوقت چشمان مرا با این قشنگی دوست میدارد...  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 16:56 توسط بشری صاحبی|

چشم هایت که اشک میبارند حیرت ابر ها چه دیدنی است

جان من گریه را تمامش کن این دل شیشه ای شکستنی است

اشک تو آب روی آتش نیست تیر غیب شکار قلب من است

چشم هایت که اشک میبارند اشک شمع دلم چکیدنی است

برق چشم سیاهت ای گل من پشت باران اشک هم پیداست

گریه ات را اگر ادامه دهی بلبل سینه ام پریدنی است

کاش میشد برای چشمانت قابی از خاطره تجسم کرد

چهره ات شاهکار نقاشی است...گونه هایت عجیب چیدنی است

یار لیلی مرام شیرین  رو کاسه ام را چرا نمیشکنی

حاضرم کوه را زمین بزنم روز وصل تو کی رسیدنی است...

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت 18:57 توسط بشری صاحبی|

تنها علی ساقی است وقتی کوثری تو

شان نزول هل عطاایی اطهری تو

ام ابیها هستی و بنت الهدایی

هم دختر و هم مادر پیغمبری تو

یک شهر دشمن در مصافه شاخه ای یاس

انگار حتی از علی تنها تری تو

بر دست های آسمان شب ريسمان بست

با این که در می سوزد و پشت دری تو

بغض حسن اشک حسین و آه زینب

وقتی که می بینند بین بستری تو

ما را دعا کردی و رفتی فاطمه جان

آخر برای شیعیانت مادری تو

ای کاش پیدا بود مادر جان مزارت

هرچند گه گاهی مرا قم می بری تو...

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 12:9 توسط بشری صاحبی|


آخرين مطالب
» قسمت من...
» عشق شاعرانه ي تو...
» غزل...
» دختر قرآن...خواهر سلطان...
» چرا نيستى...
» بى تو...
» دلتنگى...
» مجنون من...
» چشم هايت
» بانوی آب و آیینه

Design By : Pichak